تبلیغات
delkhoon.ir دلخون،دلتنگ،دلخسته -وبلاگ شخصی مدیر سایت بچه شیعه - حکایتی شنیدنی از دیدار پیرمرد با خدا
delkhoon.ir دلخون،دلتنگ،دلخسته -وبلاگ شخصی مدیر سایت بچه شیعه
شهید نشوی،میمیری! پس به هر دری بزن که شهادت رو بگیری
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


(یا رب الحسین،به حق الحسین،اشف صدر الزینب،به ظهور الحجت)
یک دعا می کنم همگی بگید آمین انشالله اون زمانی که صاحبمون و آقامون تشریف می آورند و این نانجیب های سگ وهابی رو از قبر بیرون می کشند که انتقام پهلوی شکسته ی مادرشون و گلوی خشک بریده جدشون و عموشون عباس(ع) رو بگیرند اون لحظه همگی ما اون جا باشیم و این صحنه رو ببینم و تکبیر بگیم تا این دلمون خنک بشه
این وبلاگ رو برای نگاشتن دلنوشته هایی که دلخون و دلتنگم کرده در غروب دلتنگ جمعه 4/9/1390شمسی و 28ذیحجه1432 قمری و 26/11/2011 میلادی به آدرس
www.delkhoon.ir ایجاد کردم و امیدوارم که دلتنگی هایم موجب رنجش و آزردن خاطر عزیزی نشود و سعی دارم دورن این صفحه اختصاصی از هر آنچه که موجب دلخونی و دلتنگیم می شود بنویسم و منعکس کنم حتی اگر هم خودم را مورد هدف نوشته هایم قرار دهم و به قولی خود و عوامل مجموعه فرهنگی مذهبی بچه شیعه را مورد نقد و انتقاد قرار دهم.

مدیر وبلاگ : امیرحسام دلخون
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب و قالب و بخش های این وب چیست؟؟؟









برچسبها
حکایتی شنیدنی از دیدار پیرمرد با خدا


پیرمرد با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت خدایا من خیلی تنهایم . آیا مهمان خانه من می شوی ؟
خدا قبول کرد و به او گفت
که فردا به دیدنش خواهد رفت .

پیرمرد از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.

سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .

پیر مرد با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد. پیرزن فقیری بود .
پیرزن از او خواست تا به او غذا بدهد

پیرمرد با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیرمرد دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .

پیر مرد با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت.
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .

این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا

بخرد .پیرمرد که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.شب شد ولی خدا نیامد

پیرمرد نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرمرد با ناراحتی گفت: خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد ؟

خدا جواب داد : بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی !!!!!!




نوع مطلب : دست و دلنوشته های خودم، 
برچسب ها : حکایتی شنیدنی از دیدار پیرمرد با خدا،
لینک های مرتبط :
امیرحسام دلخون
جمعه 15 آذر 1392
یکشنبه 24 فروردین 1393 02:43 بعد از ظهر
خیلی زیبا بود.
موفق باشید
یکشنبه 4 اسفند 1392 03:58 بعد از ظهر
در ضم ناین عکس خیلی عکس جالبیه با اجازه تون شاید تو وبلاگم بذارم
یکشنبه 4 اسفند 1392 03:56 بعد از ظهر
سلام جناب دلخون
حکایت تاثیرگذاریه ممنون
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




پیوند روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
جهت دریافت خبرنامه نام و ایمیل خود را وارد نمایید





Powered by WebGozar

نوای دلخون نرم افزار دانستنی های زناشویی

دانلود رایگان نرم افزار دانستنی های زناشویی
وبلاگ نیایش لوگوی منه دلخون سایت بچه شیعه خیمه گاه فاطمیون نرگس وبلاگ شیعه زیستن
شیعه زیستن
پایگاه ندبه اندیشه

پایگاه اندیشه ندبه

سایت با اقتدار بچه شیعه
به وبلاگ امیرحسام (دلخون) خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل